اینجا همه چیز درهمه...
يكشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۰، ۰۷:۴۶ ق.ظ
هفته ی اول دانشگاه بود و هیچ کلاس درست و حسابی تشکیل نشد. از 45 نفر کلاس جمعا شاید 20 نفر از بچه ها اومدند. دیگه فقط بچه ها نیستند که کلاسا رو می پیچونن. استادا هم از خدا خواسته یا نمیان یا اگه اومدن هم یه 45 دقیقه ای آسمون ریسمون می بافن ، یه نیم ساعتی هم اگه شد درس می دن و آخر دست هم زود تعطیل می کنن...
استاد فارماکو دوشنبه اومد 43 دقیقه راجع به این حرف زد که اگه دیر بیاین سر کلاس راتون نمی دم... از کلاس که اومدیم بیرون از سال بالایی ها پرسیدیم قضیه جدیه؟! گفتن چرند گفته راه می ده، خواسته واستون کلاس بذاره! از همین جاش متوجه شدیم که استاد با ابهتیم هست!!!
سر کلاس آمار استاد یه 20 دقیقه ای داشت ما رو قانع می کرد که ماشین حساباتونو عوض نکنید، چون دکمه ی بعضی ماشین حسابا سفت تره بعد سر امتحان دچار مشکل می شید... فکر می کنید دارید درست حساب می کنید در حالی که عدد نخورده... محاسباتتون اشتباه شده...اشتباه جواب می دین... دست آخرم میفتین!!! منم به خدا قسم یه صدم درصد به کسی نمره اضافه نمی کنم... با کسیم تعارف و رو در بایستی ندارم...( خب دیگه، تکلیف این درسم روشن شد!)
درس بعدی که تشکیل شد زبان تخصصی بود که دکتر ه. از گروه سیوتیکس اومده بود و همه بچه ها رو مجبور کرد نفری یه پاراگراف از متنی که آورده بود بخونن به انگلیسی بگن چی گفته... اسما رو هم رندمایز صدا می کرد... بعدم که بلانسبت دانشجوی بدبخت با قیافه ی شبیه علامت سوال نگاش می کرد هی می گفت say sth! یکی هم نبود بگه که بابا آخه اون بخت برگشته ای که تا حالاش از زیر بار زبان یاد گرفتن در رفته حالا با say something گفتن شما که زبون باز نمی کنه!
کاش این هفته نمیومدم.
۹۰/۰۷/۱۰